Category: Zendannegary

madarsona-massy

بیاد شیرزن وارسته و آزاده «مادر سونا»

قصه ی نغز تو از غُصه تهی است باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم گل به گل، سنگ به سنگ این دشت، یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ، در تمام در و دشت، سوگواران تو اند! «حمید مصدق» *****...

simakamyar

روزی که من به مهمانی اوین رفتم! – سیما کامیار

زمان: شنبه ۲۳ آبان سال ۶۰ – ساعت حدود ۳ بعد از ظهر مکان: خیابان تاج – خیابان شادمان بعد از آخرین دیدار با مسئولم که روز پنجشنبه بود، قرار بود که گزارش کارهای هفته را روز شنبه به او تحویل بدهم. قبل از ان هم قراری با یکی از بچه ها داشتم که متاسفانه...

Reza-Ketab

خاطرات زندان – قسمت پایانی – رضا شمیرانی

انفجار مهیب در تپه های اطراف اوین هفته دوم آبان ماه، یک روز غروب که هوا هنوز تاریک نشده بود، با حمید حسین زاده در حال قدم زدن در حیاط بند بودم که ناگهان صدای انفجار بسیار مهیبی شنیده شد. قدرت انفجار آنقدر شدید بود که بخوبی لرزش زمین کاملأ زیر پا احساس میشد و...

Reza-Shemirani

خاطرات زندان – قسمت دوازدهم – رضا شمیرانی

پس از آن قتل عام…. به همین ترتیب ماه مهر را سپری کردیم و وارد آبان شدیم. در پی خبرگیری از بچه‌های گوهردشت بودیم. تعدادی از بچه‌ها بودند که برادر یا اقوامشان در زندان گوهردشت زندانی بودند. هیچ خبری از آن‌ها نداشتیم و علی‌الظاهر تا راه افتادن ملاقات‌ها هم نمی‌توانستم داشته باشیم. از گوشه و...

Reza-Shemirani

خاطرات زندان- قسمت یازدهم – رضا شمیرانی

پروسه اجرایی اعدام ها در زندان اوین بدینگونه بود که هفته اول، هیات مرگ کارهای اداری و به حساب، محاکمه زندانیان را در ساختمان دادسرا که یک ساختمان قدیمی و نزدیک سالن ملاقات است انجام میداد و بچه هایی که حکم اعدامشان صادر میشد به زیر زمین ساختمان 209 منتقل میشدند؛ اما ظاهرأبه دلیل فاصله...

Hassan-Sadeghi

سه نسل در زندان – دادخواهی تکان دهنده یک زندانی

شورای محترم حقوق بشر سازمان ملل، اینجانب حسن صادقی در سال ۱۳۶۰ در حالیکه بیش از ۱۶ سال نداشتم دستگیر و تا سال ۱۳۶۶ در زندان بودم. اتهام اصلی‌ من در آن زمان در واقع اتهامی بود که حکومت آنرا متوجه پدر و مادرم میدانست ولی‌ مرا بخاطر آن محاکمه و محکوم کرد. پس از...

Reza-Shemirani

خاطرات زندان- قسمت دهم – رضا شمیرانی

هدف، قتل عام مجاهدین بود سید احمد خمینی در به اصطلاح رنجنامه خود خطاب به آیت الله منتظری در اعتراض به مواضع منتطری در مخالفت با اعدام جنایتکارانه زندانیان سیاسی در سال 67 اینگونه میگوید: « در نامه 9 مرداد 67 مطالبی نوشته اید که دل امام و مردم حزب الله را خون نموده اید...

*

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ فراتر از ستاره

محمد خدابنده لویی – قسمت نهم آنچه که گذشت : در 11 خرداد 1367 به همراه بیش از 150 تن از زندانیان سیاسی هوادار سازمان مجاهدین از زندان گوهردشت کرج به بند چهار(بالا) در زندان اوین منتقل شدم . هرروزه ,  اعتراض و اعتصاب بصورت یکپارچه و متحد و بدون وقفه در کل بند انجام...

part8

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ تفتیش عقاید

محمد خدابنده لویی – قسمت هشتم آنچه که گذشت : در 11 خرداد 1367 به همراه بیش از 150 نفر از زندانیان سیاسی هوادار سازمان مجاهدین از زندان گوهردشت کرج به بند چهار(بالا) در زندان اوین منتقل شدم . هرروزه ,  اعتراض و اعتصاب بصورت یکپارچه و متحد و بدون وقفه در کل بند انجام...

Roze-Fence-tmp

خاطرات زندان – قسمت نهم – رضا شمیرانی

اعلام آماده باش در زندان ها در ترس از ورود ارتش آزادیبخش به داخل کشور تمامیت رژیم در حال آماده باش قرار داشت. در زندان نیز شرایط فوق امنیتی اعلام شده بود. حتی خود پاسداران اجازه خروج از زندان نداشتند. از نیمه شب هر گونه تردد در فضای زندان اوین قدغن بود. ارتباطمان با بیرون...

Criminals1

خاطرات زندان – قسمت هفتم – رضا شمیرانی

دست اندر کاران قتل عام در زندان اوین در زندان اوین آخوند مرتضوی در موضع رئیس زندان و حسین‌زاده در مقام مدیر زندان نقش فعالی بازی می کردند. مجتبی حلوایی عسکر به عنوان مسئول امنیتی و انتظامی زندان به همراه محمد الهی، به شکار زندانیان در بندها رفته و آن‌ها را برای آوردن به دادگاه،...

Reza-Shemirani

خاطرات زندان – روزهای قتل عام – قسمت هشتم

سمبلهای برجسته شهدای قتل عام – رضا شمیرانی مرداد، تخلیه آسایشگاه مرداد ماه، آسایشگاه پر از بچه هایی شده بود که از بند های مختلف آورده بودند، لذا دیگر گنجایش نفرات جدید را نداشت. هر زندانی که ا ز بند برای دادگاه به آسایشگاه میاوردند، دیگر به بند بر نمی گرداند. 18 مرداد مجددا برای...

part7

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ گوهر یکدانه

بقلم محمد خدابنده لویی – قسمت هفتم  آنچه که گذشت : در 11 خرداد 1367 به همراه بیش از 150 نفر از زندانیان سیاسی هوادار سازمان مجاهدین از زندان گوهردشت کرج به بند چهار(بالا) زندان اوین منتقل شدم . از همان روز اول اعتراض و اعتصاب و مقاومت  در مقابل فشارها و محدودیت های ایجاد...

part6

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ قسمت ششم

سلام به آفتاب – محمد خدابنده لویی آنچه که گذشت : در خرداد 1367 به همراه بیش از 150 نفر از زندانیان سیاسی هوادار سازمان مجاهدین از زندان گوهردشت کرج به بند چهار(بالا) زندان اوین منتقل شدم . اعتراض و اعتصاب و مقاومت  در مقابل فشارها و محدودیت های زندانبان,  بصورت یکپارچه و متحد بدون...

Shahrokh-Saeed

یک ماه از جاودانه شدنت گذشت!

نامه ی سعید شیرزاد، زندانی سیاسی زندان گوهردشت، هم سلولی شاهرخ زمانی مثل یه پلنگ وحشی پُر وحشته نگاهم می میرم اما هنوزم دنبال یه جور پناهم یک ماه از جاودانه شدنت گذشت و هنوز انتظار سیلی را می کشم که از خواب بیدارم کند و بگویند مرگ تو خوابی بیش نبوده است. ولی باید...

Koshtar67-5

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ قسمت پنجم

فرمان ابلیس – محمد خدابنده لویی آنچه گذشت : در یازده خرداد 1367 به همراه بیش از 150 زندانی مجاهد از زندان گوهر دشت به بند چهار(بالا) در زندان اوین منتقل شدم . تا روز پنج شنبه 6 مرداد چند اعتصاب و حرکت اعتراضی انجام دادیم . اکثر روزها از هواخوری و تلویزیون و روزنامه...

مجاهد شهید حسین میرزایی

خاطرات زندان – قسمت پنجم – رضا شميرانی

در آستانه آتش بس و شروع قتل عام بعد از ظهرها هم کلاس یادگیری صرف و نحو عربی داشتیم که مسئولیت این کلاس با من بود. حسن ظریف سر کلاس چرت می­زد. یک­بار برای این که از خواب بیدارش کنم یک سؤال در مورد حرف «لَنْ»، که جزء حروف ناصبه است و معنی فعل را...

محمدحسین حقیقت گو

خاطرات زندان – قسمت چهارم – رضا شميراني

عاشورای 19 بهمن مجاهدین برای 19 بهمن، سالروز شهادت سردار خیابانی و اشرف رجوي، طبق سنّت هرساله برای خودم برنامه ­ریزی کرده بودم؛ اما با آمدن یکی از جلّادترین بازجوهای اوین به سلول و زنده­ کردن بازجویی­های کذایی ذهنم به ­هم ریخت. روز 19 بهمن 1366 حدود 10 صبح در حال قدم زدن در سلول...

Koshtar1

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ ۴

توفان از راه رسید – محمد خدابنده لویی . آنچه که گذشت : روز 11 خرداد 1367 بهمراه 156 زنداني ديگر از زندان گوهر دشت به بند4 بالا در اوين منتقل شدم . در اولين حرکت گسترده و عمومي دست به اعتصاب غذا  و سپس تحريم ملاقات با خانواده ها زديم . دريک فراز بالاتر, ...

Fakhr-Taheri

سید فخر طاهری، کاروان سالارِ شهدای ۶۷ در زندان اصفهان

اواخر پائیز سال ۱۳۶۰ بود که بعد از ماهها شکنجه و بازجویی و پشت سرگذاشتن سلولهای سپاه و انفرادیهای “هتل اموات” در شرایط زیر اعدام، سرانجام در پی یک محاکمه چند دقیقه ی در دادگاه “انقلاب اسلامی” و محکومیت به حبس، به بند عمومی زندانیان سیاسی زندان دستگرد اصفهان منتقل شدم. بندی با دوازده اتاق...

mehdi

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ 3

نسیمی که از توفان خبر می دهد آنچه که گذشت :  در دوقسمت قبلی خواندید که روز 11 خرداد 1367 ,  یک گروه بزرگ 157 نفره از زندانیان گوهردشت که من هم جزو آنها بودم به زندان اوین بند 4 بالا منتقل شدند . بند به شکل اتاق های بسته بود ولی ما بسرعت به...

Roze-Fence

خون، شکست بن بست – رضا شمیرانی

خاطرات زندان (قسمت سوم) به‌هم‌ریخته و کلافه بودم. شکنجه به‌منظور دادن اطلاعات مربوط به مناسبات و روابط بچه های زندانی درون بند چیز ساده یی نبود. کافی بود دهانم بازشود و آن وقت خیلی‌ها را به زیر شکنجه بیاورند. باید از این شرایط خودم را نجات میدادم. دنبال راه‌حل بودم. به گذشته فکر می کردم....

shemirani-2

نمودی از کشتار سال 1367 – قسمت دوم

به قلم : رضا شميراني بازجو پرسید می دانی برای چی تو را آوردیم اینجا؟ گفتم نه نمی دانم. گفت دو تا چیز از تو می خواهیم: اوّل تشکیلات بند و دوم اینکه چه کسانی موجب آشوب‌های بند و اعتصاب غذا دربند هستند. البته جلسه بازجویی حالت رسمی نداشت و کاغذی برای نوشتن به من...

hosein nejati

با من به روزهای قتلعام بیایید -۲

پرچم های پلیسی را بزیر بکشید یادآوری قسمت اول در قسمت اول شاهد بودیم که در روز ۱۱ خرداد ۱۳۶۷ من براثر یک اشتباه ساده به جمع ۱۵۶ نفر جهت انتقال به اوین اضافه شدم . از تونل وحشت گذشتیم و همگی با سه اتوبوس به اوین و بند ۴ بالا منتقل شدیم و من به همراه ۳۰ نفر دیگر...

shemirani-8

رضا شميراني: اوين، يك سال قبل از قتل‌عام 67 خاطرات زندان – قسمت اول

تاریخ ایجاد در 15 مرداد 1394 گزارش زندان به سازمان مجاهدین خلق ایران همواره از نگارش خاطرات زندان واهمه داشتم. نمی دانم به خاطر سهل انگاری بود یا فرار از یادآوری دورانی سخت و زجرآور يا به خاطر ناتوانی از پذیرش مسئوليت بزرگي كه خاطرات اين دوران با خود به همراه مي آورد؛ دورانی که...

Tirbaran

با من به روزهای «قتل عام» بیایید! – ۱

زندان گوهر دشت 1367 (قسمت اول)  –  به قلم: محمد خدابنده لویی یک اشتباه ساده بعدازظهر روز چهارشنبه یازدهم خرداد است و من بخاطر محکومیت هفت ساله ام بعد از طبقه بندی زندانیان در بند 9 هستم , با علی آقا سلطانی واردکان و اردلان دارآفرین در سلول کوچکی نشسته ایم .علی درحال مطالعه مثنوی...

cell

موش‌ها و آدم‌ها در انفرادی

به قلم فرخ حیدری یکی از روزهای سرد اوایل زمستان سال ۶۳ در یک جابجایی غیر منتظره، توسط یکی از پاسداران کشیک زندانِ “هتل اموات” به سلول دیگری منتقل شدم. به محض اینکه چشم بندم را کنار زدم با دیدن دستشویی داخل سلول نفس راحتی کشیدم… حدود دو ماه ی بود که در انفرادی “هتل”...

MinaEntezari

بر میهنم چه رفته است؟

به قلم مینا انتظاری در حالی که به نظر می‌رسید تمام این جریان و سیر پیوسته‌ی تحولات، واقعاً به یک تار موی بند باشد که هر لحظه می‌توانست در نقطه‌ای پاره شود و همه چیز متوقف گردد، ولی به هر تقدیر و با هر حکمتی که بود، این تار موی پاره نشد و من در...

AdelAbad

از بند ۴۹ عادل آباد تا ۳۵۰ اوین

روایتی از جنایات در عادل آباد شیراز شنیدن خبر حمله و هجوم وحشیانه پاسداران تبهکار به بند ۳۵۰ اوین و ضرب و شتم زندانیان مجاهد و مبارز و عبوردادنشان از دالان باتوم و مشت و لگد، مرا به سال ۱۳۶۲ در زندان عادل آباد شیراز برد… آنزمان هم با توجه به جنگ خانمانسوز با عراق...

Gilani-Lajevardi

در بیدادگاه مرگ ﺑﺎ محمدی گیلانی!

خاطرات زندان جمال خشنود دوازدهم یا سیزدهم بهمن ماه ۱۳۶۰ است. بعد از حدود ۶ ماه بالاخره دوران جهنمی بازجویی ام توسط ناصریان (آخوند مقیسه فعلی) سربازجوی شقاوت پیشه شعبه ۳ دادسرای اوین٬ به پایان رسیده است. او که بعدها در قتل عام و کشتارِ تابستان ۶۷ بویژه در زندان گوهردشت نقش کلیدی و تعیین...

سعيدماسوري

خاطرات زندان ونیم نگاهی ازدرون قسمت ۱۵

به قلم زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری در همان بهار ۸۱ بود که مجدداً ما را به همان ترتیب همیشگی به دادگاه بردند… اینبار منشی دادگاه «فلاحی» پرسید که شما وکیل دارید… گفتیم نه… پیش قاضی رفت و برگشت… گفت الان تماس میگیرم که یک وکیل بیاید و از شما دفاع کند… اینکه قبلاً هماهنگ...

saeed-Masouri02

خاطرات زندان ونیم نگاهی ازدرون قسمت ۱۴

بقلم زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری در همین دورانی که در راهرو 6 بودیم… زمستان 80 یا اوایل بهار 81 بود که ما را به دادگاه بردند. قبلا گفته بودم که یکبار مارا به تهران آورده و برگردانده بودند و من از آنجا شعبه 6 دادگاه انقلاب و اسم قاضی پرونده “حقانی” را شنیده بودم...

saidmasoori

خاطرات زندان و نیم نگاهی از درون قسمت ۱۳

بقلم زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری گرچه سلول خیلی کوچکی بود و به سختی هر دو با هم میتوانستیم دراز بکشیم، ولی این جمله غلام حسین که: ما در دهه ی 60 در همین سلول 12 نفر بودیم، بسیار برایم قوت قلب بود… و خلاصه هربار که از شرایط ابراز ناراحتی میکردم با خاطراتی از...

سعید ماسوری

خاطرات زندان و نیم نگاهی از درون قسمت ۱۲

بقلم زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری روزها و هفته های دیگر هم گذشت … واقعا انفرادی جایی است که هیچ گاه به آن عادت نمیکنی شاید در جایی دیگر گفته باشم انفرادی برای کسی که حتی احتمال اعدام را میدهد، جهنمی است به مراتب هول انگیزتر و متفاوت تر تا برای کسی که میداند اعدامی...

Khaterat-Masouri

خاطرات زندان و نیم نگاهی از درون قسمت ۱۱

بقلم زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری در انفرادی ۲۰۹ ساعت ۹ شب افسر نگهبان همه سلولها را تک به تک چک میکرد، میبایست که همه را رویت کند گاهی درب سلول را باز میکرد، گاه از همان چشمی داخل سلول را نگاه میکرد… کمی قبل از آن نگهبان درب را باز میکرد و زندانی سطل زباله اش...

arzhang davoodi

روایتی از بازجویی در زندان گوهردشت – ارژنگ داوودی

با یاد خدا ایرانیان جهان؛ برای به پیروزی رساندن انقلاب سوم، متشکل شویم. این زنجیرها نه بنـدی بر دست که پوزه بنـد جهل بر طنـین حماسه اند تا هجای بلنـد آزادی بر لبان پر غرور ما خاموش بماند در سکوت سار برج و بارو من ساکت نمی مانم من حرف می زنم و بنـدابنـد شعر...

saeedM10

خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون قسمت ۱۰

….يک ماه بعد مرا صدا زدند و اين بار خبر ملاقات را از قبل دادند… نمي دانستم کجاست و کيست؟ ولي قطعا غير از مادر و خواهرم بقيه هم مي آيند… همان دلهره واضطراب از مواجه با آنها به سراغم آمد… مرا سوار ماشيني کردند و بردند… اين بار يک جورخانه ي شخصي بود بعد...

Hamed-Yazarloo

هشتاد و سه روز در سلول شماره ی هشتاد و سه

دلنوشته ی از حامد یازرلو، زندانی سیاسی از بند رسته شش سال پیش بود… جمعه روزی… درست در همین لحظات … زنگ در به صدا در آمد. گاهی یک زنگ مسیر زندگی را تا جایی که فکرش را نمی کنی تغییر می دهد. صبح بود… درست در ساعت هشت صبح… بی هیچ بیش و کم…...

chain

خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون- سعيد ماسوري قسمت ۹

…… روز 21 شهريور 1380 بود که مجددا برايم لباس آوردند که بپوش و منتظر باش … …طبق معمول هيچ چيز ديگري نگفتند…ترس و دلهره و اضطراب طبق معمول بر من هجوم آورد خصوصا اينکه ديگر صحبت حکم اعداممان را از زبان قاضي شنيده بوديم …از خدا مي خواستم که صبرم دهد و مانع ترس...

saeed1

خاطرات زنداني سياسي سعيد ماسوري قسمت ۸

….روزها، هفته ها و ماهها به همين ترتيب گذشت… يکبار ديگر مرا به اطاق بازجويي بردند… بازجو گفت ميخواهم يک فيلم را نشانت بدهم… فيلم فردي را نشان مي داد که وارد فروشگاهي مي شد از آنجا بيرون مي آمد، تاکسي مي گرفت… بعد او را در صحنه ديگر نشان مي داد و همينطور انگار...

saeed-Masouri

خاطرات زندان، نیم نگاهی از درون -سعيد ماسوري – قسمت ۷

…شايد حوالي ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۰ بود که سراغم آمدند و گفتند وسايلت را جمع کن… طبعاً هيچ چيز ديگري غير از اين نگفتند… همه چيز به ذهنم خطور مي کرد… اعدام، دادگاه، بازجويي و… نگهبان آمد همه وسايل سلول پتو،ظرف و … را تحويل گرفت… چند دقيقه بعد نگهبان ديگري آمد و همان دمپائيهاي پلاستيکي،...

saeedM

خاطرات زندان و نیم نگاهی‌ از درون قسمت ۶

به قلم سعید ماسوری تا اينجاي کار قصدم عمدتاً بيان سير و تسلسل حوادث بود و اينکه داستان زندان چگونه آغاز شد؟ جريان دستگير شدن به چه صورت بود؟ و گذر روزها و ماهها در زندان انفرادي به چه سان است… روش نوشتنم هم همان روش کلاسيک و شناخته شده اي است که همه خاطره...

saeed-Masouri02

خاطرات زندان سعید ماسوری قسمت ۵

اینجا “خدا” هم بدون چشم بند اجازه ورود ندارد! سلول انفرادی روزهای اول قدری سخت است ولی بتدریج عادت میکنی… ولی اگر  از یکماه بیشتر شد بتدریج غیرقابل تحمل می شود و چنانچه ادامه یابد تا مرز دیوانگی ات می کشاند… و این اصلی‌ترین و رایج‌ترین نوع شکنجه است که هیچ محدودیتی در اعمال آن...

saeed1

خاطرات زندان، سعید ماسوری قسمت ۴

به هر حال درشرایط جدیدی قرار گرفته بودم، نسبت به وضعیت زندان اهواز بهتر بنظر می آمد، شلوغتر بود، از اخبار بیشتری مطلع می شدی، زندانیان بیشتری را می دیدی… روزبعد همان بازجو ( بازجوها اصرار داشتند که آنها را کارشناس پرونده بنامند ظاهراً خودشان هم از کلمه بازجو خوششان نمی آمد به همین خاطر من...

saidmasoori

خاطرات زندان و نیم نگاهی ازدرون قسمت ۳

 بقلم  سعيد ماسوری طي‌ چند روز تازه داشتم خودم را پيدا مي کردم، مي دانستم که چندان امانم نمي دهند و خيلي زود مجبورند اعدامم کنند… و بيشتر خودم را براي اين وضعيت آماده مي کردم… مستمراً اين لحظات را مرور مي کردم و بيشتر دوست داشتم تيربارانم کنند تا حلق آويز، چون صحنه هاي...

saeed-Masouri01

خاطرات زندان سعيد ماسوری قسمت ۱

لذت زندگي و معنای انسان بودن لذت زندگی آنجائیست که بدانم زندگی ام مصروف کاری شده در راستای آنکه دیگر کسی مجبور نباشد به خاطر مطالبه حقوق حقه مردمش اعدام و شکنجه شود و یا مجبور نباشد که همه یا بخشی از زندگی‌اش را در زندان بگذراند… تا دیگر پدران، مادران و همسران مجبور نباشند...

سعیدماسوری

خاطرات زندان و نیم نگاهی از درون قسمت ۲

به قلم سعيد ماسوری نمیدانم چقدر طول کشیده بود، شاید آنطور که مأموران اطلاعات می گفتند ۴۸ ساعت، شاید هم کمتر یا بیشتر… بهرحال وقتی بهوش آمدم دیدم روی تخت بیمارستان هستم و دستها و پاهایم از چهار نقطه با دستبندهایی محکم به تخت زنجیر شده و سِرمی هم به دستم وصل است، سَرَم باندپیچی...