Category: Selected

afshinBaymani

طناب های دار، مرا دریابید!

رنجنامه افشین بایمانی پس از ۱۶ سال زندان ۱۶ سال قبل هنگامی که در انفرادی بودم بعد از چند ماه بازجویی و انفرادی یک روز از بازجوی پرونده ام پرسیدم من که کاری نکردم تا کی باید در انفرادی باشم، کی آزاد می شوم؟ با خنده ای گفت اگر بچه خوب و حرف گوش کنی...

Ahmadi-Family2

مادر احمدی، مادری از تبار عشق و آزادی

مادر احمدی، مادری از تبار عشق و آزادی به فرزندان جاودانه اش پیوست مادر احمدی (عفت شاه آبادی) مادر سه مجاهد شهید، احمد، اشرف و علی احمدی، با بیش از چهار دهه مبارزه با ستم و دیکتاتوری، زنی آزاده و الگویی نمونه در نبرد برای «صلح و آزادی» بود. مادری که یازده سال در پشت...

Farrokh-Heidari

یوسف های گم گشته و هرگز بازنگشته!

بقلم: فرخ حیدری اصفهان، شهر خاطره انگیزی که برای قرنها، قلبش در «میدان نقش جهان» می تپید و «زاینده رود» رگ حیاتی اش بود، سرزمینی که روزی روزگاری بخاطر مجموعه زیبایی های طبیعی و آثار تاریخی و مهمان نوازی اش «نصف جهان» خوانده میشد، در جریان جنایت هولناک و “فاجعه ملی” کشتار تابستان ۶۷ ،...

Koshtar67-5

با من به روزهای قتل عام بیایید ـ قسمت پنجم

فرمان ابلیس – محمد خدابنده لویی آنچه گذشت : در یازده خرداد 1367 به همراه بیش از 150 زندانی مجاهد از زندان گوهر دشت به بند چهار(بالا) در زندان اوین منتقل شدم . تا روز پنج شنبه 6 مرداد چند اعتصاب و حرکت اعتراضی انجام دادیم . اکثر روزها از هواخوری و تلویزیون و روزنامه...

Fakhr-Taheri

سید فخر طاهری، کاروان سالارِ شهدای ۶۷ در زندان اصفهان

اواخر پائیز سال ۱۳۶۰ بود که بعد از ماهها شکنجه و بازجویی و پشت سرگذاشتن سلولهای سپاه و انفرادیهای “هتل اموات” در شرایط زیر اعدام، سرانجام در پی یک محاکمه چند دقیقه ی در دادگاه “انقلاب اسلامی” و محکومیت به حبس، به بند عمومی زندانیان سیاسی زندان دستگرد اصفهان منتقل شدم. بندی با دوازده اتاق...

zohreh_ghaemi

پيام جمعي از زندانيان سياسي زندان گوهردشت كرج

در سالگرد دهم شهريور ١٣٩٢ ( حمله جنايتكارانه به اشرفيان ) واقعه سخت هولناك بود….. هرلحظه شهيدى درخون مى غلطيد،بى سلاح وبا دستانى بسته…. در عملى بى ترديد جنايتكارانه ومصداق بارزقتل عام …!!! دليل ايستادگى ومقاومتشان راشايد آنموقع كسى نميدانست، گويىا تنها ندايى دروجودشان آنهارابه ايستادگى واستقامت فرا ميخواند، همانگونه كه پيامبرشان را …. فاستقم...

Roze-Fence

خون، شکست بن بست – رضا شمیرانی

خاطرات زندان (قسمت سوم) به‌هم‌ریخته و کلافه بودم. شکنجه به‌منظور دادن اطلاعات مربوط به مناسبات و روابط بچه های زندانی درون بند چیز ساده یی نبود. کافی بود دهانم بازشود و آن وقت خیلی‌ها را به زیر شکنجه بیاورند. باید از این شرایط خودم را نجات میدادم. دنبال راه‌حل بودم. به گذشته فکر می کردم....

saidmasoori

نامه اعتراضي زنداني سياسي سعيد ماسوري به بي بي سي فارسي و اعتراض به تبليغ شكنجه!

شوراي محترم حقوق بشر احتراما اينجانب سعيد ماسوري ،زنداني سياسي محکوم به حبس ابد که بيش از 15 سال است ، تحمل حبس ميکنم ، هيچگاه تا بدين حد از نظر روحي متأثر نشده بودم ، که بعد از سالها زندان و سلول انفرادي و شکنجه و … حال … ميشنوم، که گويا ( تلويزيون...

Farrokh-Heidari-2015

تانگوی اتمی اوباما با اونا!

به قلم: فرخ حیدری در قلمرو اقتصاد و در حیطه مناسبات و پیوندهای کنونی قدرتهای غربی و بخصوص در مواقع بروز بحرانهای کلان اقتصادی در جهان، مصطلح است که میگویند: اگر امریکا عطسه بکند اروپا تب میکند! حال در دنیای کنونی سیاست و در چهارچوب دیپلماسی «مماشات با ملایان» نیز باید گفت: اگر امریکا فقط...

moezi

کرج – پیام حمایت و شرکت زندانی سیاسی علی معزی در نوزدهمین برنامه همیاری با سیمای آزادی

با درودهای پیاپی به همه دست‌اندرکاران و بینندگان سیمای آزادی فروغ فروزانی که هر بامداد و شامگاه محافل خانگی بسیاری از هموطنانمان را نور باران می‌کند. سیمای آزادی مظهر عشق به خلق و نور امید و آگاهی و ندای حمایت از اقشار محروم مردم ایران است. این‌جانب با صرف‌نظر کردن از یک ماه خریدهای غذایی...

cell

چه كسي بايد طلب عفو كند؟

مقاله اي از زنداني سياسي سعيد ماسوري چندي است از زندانيان سياسي ( ازجمله خود من )ميخواهند که درخواست عفو بنويسند ، گويي که از اول زندانيان سياسي تنها به خاطر منافع شخصي خودشان به زندان افتاده اند و حال هم بايد براي نجات جان خودشان ، درخواست عفو کنند. برخي هم جديدا و به...

سعيدماسوري

خاطرات زندان ونیم نگاهی ازدرون قسمت ۱۵

به قلم زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری در همان بهار ۸۱ بود که مجدداً ما را به همان ترتیب همیشگی به دادگاه بردند… اینبار منشی دادگاه «فلاحی» پرسید که شما وکیل دارید… گفتیم نه… پیش قاضی رفت و برگشت… گفت الان تماس میگیرم که یک وکیل بیاید و از شما دفاع کند… اینکه قبلاً هماهنگ...

Zendan-Fence

ما در زندانیم

ما در زندان ایم چرا که به کژ راهه ارتجاع ۷۰ میلیون نه پرتاب کرده ایم ما در زندان ایم چرا که در هول و ولای زندان هم اقتدار پوشالی هیولای استـبداد را به سخره و ریشخند گرفته ایم ما در زندان ایم چرا که در جهنم این رنج جانگزای بی پایان از هفت خوان...

سعید ماسوری

خاطرات زندان و نیم نگاهی از درون قسمت ۱۲

بقلم زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری روزها و هفته های دیگر هم گذشت … واقعا انفرادی جایی است که هیچ گاه به آن عادت نمیکنی شاید در جایی دیگر گفته باشم انفرادی برای کسی که حتی احتمال اعدام را میدهد، جهنمی است به مراتب هول انگیزتر و متفاوت تر تا برای کسی که میداند اعدامی...

Shapour02

جنایت نوروزی

از حاج کربلایی، که من را هم خوب می شناخت، جویای ملاقات شدم. به من گفت: خدا را شکر که ملاقات تو دیگر قطع شده. حالم بد شد. باز مانده و وامانده، دم درب اوین به درب تکیه دادم. دخترم با آن دستهای کوچکش من را بغل زد و گفت: مامان نگران نباش، بابا شلوغی...

Mahmoud-Royaee

پياده شدن ازخراتمی وزهرمارشدن خرمای يمنی

به قلم: محمود رویایی آخر در آن جمع يكي نيست بگويد كدام جنگ و حملة نظامي!؟  30 سال است گزينة نظامي روی ميز رئيس جمهور آمريكا دارد خاك ميخورد و هر تازه كاری ميداند آنچه عمل ميكند نه گزينه های روي ميز كه تبادلات و گزينه هاي زيرميزی است و همانطور كه مرگ بر آمريكای...

Saleh-Paria

دل نوشته ای از پريا دختر زندانی صالح كهن دل

تقدیم به بهترین پدر دنیا… پدرم بهار نزدیک است!….بهاری پوشالی که سالی یک بار از خواب بیدار میشود! بهاری تکراری که تنها جلوه اش چند گل تکراری و حرفا و سنت های فراموش شده است! بهاری که بوی تکرار میدهد…. بهاری که تنها نشانه اش ماهی کوچک و اسیر در تنگی شیشه ای و غمگین...

توّاب بند ۲۰۹

توّاب بند ۲۰۹

خاطراتی از زندانی دربند صالح کهن دل صبح 13 اسفند 85 جهت خرید مایحتاج سال نو از منزل خارج شدم. حدود ساعت ۶ در زیر پل ستارخان ناگهان مورد تهاجم عده ای قرار گرفتم . نخست تصور کردم که زورگیران هستند که به طمع ماشین و پول به من حمله کرده اند. همان قربانیان ستم اقتصادی...

chain

خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون- سعيد ماسوري قسمت ۹

…… روز 21 شهريور 1380 بود که مجددا برايم لباس آوردند که بپوش و منتظر باش … …طبق معمول هيچ چيز ديگري نگفتند…ترس و دلهره و اضطراب طبق معمول بر من هجوم آورد خصوصا اينکه ديگر صحبت حکم اعداممان را از زبان قاضي شنيده بوديم …از خدا مي خواستم که صبرم دهد و مانع ترس...

Madar-Mahmoudian

یاد مادرمحمودیان عزیز بخیر!

بر سپهر لاجوردی وطن – هر زمان که چیره گشته اهرمن مادرانی بوده اند از جنس نور – بی تکلف ، مهربان و پر غرور گرچه دل پرغم ، ولی خندان لبند – تکیه گاه قهرمانان دلیر میهنند آری ، مادرانی از جنس نور، زایندگان آرش ها و دختران آفتاب که همواره در نبرد با مستبدین...

jafarKazemi

در رثای یاران

به قلم امیر برج خانی  دل نوشته ای برای دو شهید  مجاهدخلق دو مقاوم ومظلوم دو دلاور ،جعفرکاظمی باتمامی معصومیتش ومحمدعلی حاج آقائی سمبل رنجی برخاسته ازستم شاه وشیخ که  یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد ، عزیزانی که رفیقان سالهای زندانم و شفیقان پس از آنم بودن ، که همیشه در یادم و خاطرم زنده...

پسرم بهروز

پسرم بهروز

چهارمين سالگرد شهادت پدرت جعفر، من را بر آن داشت كه با ذكر خاطره اى از او براى تو به عنوان فرزندى كه آگاهانه و شجاعانه راه پدر را برگزيده ياد او را گرامى دارم. چندروز قبل از دستگيريم در شهريور ٨٦ حين صحبت درباره قتل عام سال ٦٧ به او گفتم كه واقعاً نميدانم...

saeed-Masouri01

خاطرات زندان سعيد ماسوری قسمت ۱

لذت زندگي و معنای انسان بودن لذت زندگی آنجائیست که بدانم زندگی ام مصروف کاری شده در راستای آنکه دیگر کسی مجبور نباشد به خاطر مطالبه حقوق حقه مردمش اعدام و شکنجه شود و یا مجبور نباشد که همه یا بخشی از زندگی‌اش را در زندان بگذراند… تا دیگر پدران، مادران و همسران مجبور نباشند...

از «الف» مصداقی… تا… «الف» چرخنده

از «الف» مصداقی… تا… «الف» چرخنده

بقلم: رضا فلاحی مشغول سیر و سیاحت و گردش در فضای مجازی بودم و موضوع اسید پاشی، که به کلیپی از خانم الهام چرخنده هنرپیشه و بازیگر دیروز و سفیر ایدئولوژیک امروز رژیم برخوردم. در چند ویدئوی اخیر از شاهکارهایش (که نه بلکه از خمینی کارهای ایشان) در یوتیوب و سایر شبکه های اجتماعی انتشار...

خانواده خوشبویی یکی از هزاران قربانی جنایتهای رژیم خونخوار آخوندی

خانواده خوشبویی یکی از هزاران قربانی جنایتهای رژیم خونخوار آخوندی

به نام آزادی که والاترین و ارزشمندترین است آنچه این سعادت را نصیب من کرده که امروز در این جایگاه و در خدمت شما دوستان باشم، فاجعه ایست که دزدان قیام ٥٧ برای من و خانواده ام – مانند هزاران خانواده ی دیگر – رقم زدند. جمعی دوازده نفره که تک تک اعضای آن، از...

Khoshbooie

در سوگ رفتن مادر خوشبویی

پس از سی خرداد سال شصت، مادر خوشبویی بجرم حمایت از مجاهدین خلق، همراه با دخترک خردسالش دستگیر میشود و مدت چهار سال و نیم در زندانهای مختلف استان از جمله عادل آباد مخوف بسر میبرد. درحالیکه در همان دوران سیاه، خانه و کاشانه و امکانات زندگی خانوادگیش تاراج میشود، و سه پسر مجاهدش غلامعلی،...

Masoud-Madanchi

برادرم، مجاهد پاکباز مسعود معدنچی

دلنوشته ای از زندانی سیاسی سابق، پروانه معدنچی  گفتـم غـم تـو دارم، گفتا غمت سرآید،   گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید              گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز،        گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید مسعود عزیز، این شعر حافظ را با دستخط زیبای خودت که با نقّاشی یک دوست مزیّن شده، در...

HamidRezaKebriti

یادی از دو دلاور

به قلم: فاطمه نما سکینه قادری، آموزگار وفا و فدا اواخر مهر ماه سال ٦٢ بعد از دستگيری در خانه ام در مهرشهر كرج، مرا به كميته دادگاه اهواز منتقل كردند… در بدو ورود، مرا بهمراه دختر خردسالم به سلول انفرادی بردند كه حتي جای کافی برای خوابيدن ما هم نداشت و دو همسلول ديگر...

MaryamKashi

دوزخیان روی زمین

به قلم: مینا انتظاری در سالروز 10 اکتبر، روز جهانی «نه به اعدام» یاد تنی چند از یاران همبندم را گرامی میدارم که در جمهوری جمجمه و جنایت، به ملایان فاشیست «نه» گفتند و «اعدام» شدند ***** یک روز عصر اواخر شهریور شصت بود که “مریم عبدالرحیم کاشی” و همکلاسی اش “مهناز تهرانی” را به...

Farrokh-Heidari-LA

بیژن مجنون بچه سیچون – آخرین ساعات عمر

خاطراتی از دهه خونین شصت  در زندان اصفهان در آستانه شروع سال تحصیلی جدید، یاد همه پرچمداران آزادی و دانش پژوهانی که طی ۳۵ سال گذشته، رو در روی «فاشیسم مذهبی» و پدرخوانده «داعش شیعی» ایستادند و جانبازی کردند را گرامی میداریم. جانهای شیفته و انسانهای برنا و دانایی که جان و عزیزتر از جانشان...

ياد و خاطره اى از شهيد احمد فخيمى

ياد و خاطره اى از شهيد احمد فخيمى

بقلم: بهادر پرویزی احمد فخيمى درتاريخ ٧/٤/١٣٤٠ در يك خانواده متوسط درشهر آبادان متولد شد خانواده وى اهل شيراز ولى چون پدرش كارمند شركت نفت بود دراهواز زندگى ميكردند تا اینکه سال ١٣٥٨ همزمان با جنگ ضد ميهنى همراه با خانواده به شيراز امد و آشنایی بيشتر من با احمد از همين زمان شروع شد. اوكه...

زنان دلاور سر به دار!

زنان دلاور سر به دار!

بیاد شِکر محمدزاده، منیره رجوی و فروزان عبدی بسیاری از زندانیان سیاسی دهه سیاه شصت در بند زنان زندانهای اوین و قزل حصار و گوهردشت، در هنگامه نفس گیر تراکم بندها و سلولها، و یا در سکوت سنگین شبهای تیرباران، و یا در فریاد بی صدای دوزخیان روی زمین در “تابوت” و “قیامت” و “واحد مسکونی”...

آخرین وداع

آخرین وداع

به قلم : شیلا نینوایی خورشید در اسارت هم خورشید است و از شهادت هر خورشید هزاران ستاره برخواهد خواست، جنگلی رویان از ستاره ها! نزدیک نیمه شب بود و طبیعتاَ آن وقت ِ شب برای بازجویی بردن معمول نبود، زهرا هنوز زیرِ حکم بود… او کنار محل خواب من خوابیده بود. از آنجایی که دوست...

اگر خورشيد برتابد!

اگر خورشيد برتابد!

به ياد دلاوران سربردار تابستان سال شصت و هفت شبي سنگين و  خاموش است طنينِ  وسعتِ  شب  را غبار  قير  پوشيده است نفيرِ شومِ تاريکي صداي جغدکي پير است

بر میهنم چه رفته است؟

بر میهنم چه رفته است؟

بقلم: مینا انتظاری در حالی که به نظر می‌رسید تمام این جریان و سیر پیوسته‌ی تحولات، واقعاً به یک تار موی بند باشد که هر لحظه می‌توانست در نقطه‌ای پاره شود و همه چیز متوقف گردد، ولی به هر تقدیر و با هر حکمتی که بود، این تار موی پاره نشد و من در شرایطی...

راهروی مرگ… و لگد آخر به سربداران ۶۷

راهروی مرگ… و لگد آخر به سربداران ۶۷

به بهانه یادداشت “درد دلی با مادرم” از یک همزنجیر سابق در سایت مصداقی برای آنکه کمی انرژی بگیرم تا بتوانم قلمم را بر علیه فرصت طلبان و میوه چینان مزوّر تیز تر کنم، به سایت «پژواک ایران» که اینروز ها انصافا کار چندین سایت وزارت اطلاعات را، آنهم فقط به خاطر رضای خدا، یک...

دانشجوی چریک سیاهپوش!

دانشجوی چریک سیاهپوش!

بقلم: فرخ حیدری فکر میکنم اواخر سال ۵۶ بود که اتفاقی شنیدم آن دختر سیاهپوش روشنفکر، توسط گارد دانشگاه دستگیر شده است. شایع شده بود که او چریک بوده و حتی برادر بزرگش هم که دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی آریامهر تهران بوده همان سال ۵۴ بعنوان «خرابکار» دستگیر و یا کشته شده است.

روان پریشی که در 8 روز مدّعی العموم و معلّم اخلاق شد!

روان پریشی که در 8 روز مدّعی العموم و معلّم اخلاق شد!

 بقلم: رضا فلاحی با این «مهندسی خاطرات»، بخش اعظم واقعیات زندان باید که فدای بازخوانی وی و در تطابق با امیال ایشان باشد. در چنین مختصاتی، مجاهدین و رهبری آن که ایشان را مورد لطف قرار نداده اند باید تاوان پس بدهند و بفهمند که جواب “های”، “هوی” است. از اینجاست که خشت کج تا...

نامه ی شبنم مددزاده برای شیرین علم هولی

نامه ی شبنم مددزاده برای شیرین علم هولی

در سالروز تولد شیرین و پس از سربدار شدنش به نام خدا به نام آزادی، آگاهی و عدالت برای دختری که در برابر مقاومت فولادینش کوه‌های کردستان هم سر بر آستانش ساییدند. به پاس تعبیر عظیم و انسانی اش از کلمه «دوستی» به پاس محبت های بی دریغش که فروکش نمی کرد و انسانیتی که...

حبیب خبیری، لبخندی جادویی با پیام مهربانی

حبیب خبیری، لبخندی جادویی با پیام مهربانی

به شیرمردی که به افسانه پیوست، از آسمان آمد به آسمان پیوست سی سال از مرگ باشکوه او می‌گذرد. بهارانه سینه او را گلگون کردند. آنان که در زندان اوین سال 1363 زندانی بودند، به یاد دارند که در حسینیه اوین لاجوردی جلاد، حبیب را با پیکری شکنجه شده آورد و با صدای بلند فریاد...

مقابله و مقاومت زندانیان بی دفاع با جسم و جان خویش

مقابله و مقاومت زندانیان بی دفاع با جسم و جان خویش

اعتصاب غذای اعتراضی در اوین و گوهردشت هم اکنون ۱۳ زندانی سياسی منتقل شده به سلول انفرادی بند ۲۴۰زندان اوين در اعتصاب غذا به سر می برند. اسامی اين زندانيان که پس از يورش وحشيانه دژخيمان به بند ۳۵۰ اوين به شدت مصدوم و مجروح شدند عبارتند از: غلامرضا خسروی، مهرداد آهن خواه، جواد فولادوند،...

صبح یقین و فتح اوین

صبح یقین و فتح اوین

دلنوشته ی برای یاران بند ۳۵۰ اوین تقدیم به یاران قدیم و شرزه شیران زندان، اسداله هادی، اصغر قطان و غلامرضا خسروی و سایر زندانیان مقاوم و مظلومی که توسط عمله ظلم و پاسداران جهل و جنایت چنین وحشیانه مورد هجوم و ضرب و شتم قرار گرفته اند.

بخشی ازمصاحبه با محمد شفايي

بخشی ازمصاحبه با محمد شفايي

تمام افراد خانواده محمد شامل پدرش دكتر شفايي كه پزشكي بسيار سرشناس و محبوب در شهر اصفهان بود و همچنين مادرش خانم عفت السادات خليفه سلطاني و دو برادر وي به نام هاي جواد و مجيد و خواهرش به نام مريم و همچنين همسر خواهرش، زماني كه وي هفت ساله بوده توسط رژيم ددمنش آخوندي به شهادت...

اولین عید درزندان قزلحصار

اولین عید درزندان قزلحصار

بقلم: شیلا نینوایی هفت سین زندان نوروز سال ۱۳۶۱ برای من و خیل یاران و همبندانم، اولین عیدی بود که در زندان بسر میبردیم… پس از پشت سر گذاشتن ماهها شکنجه و کشتار و شرایط سخت سال شصت، تصمیم داشتیم این جشن ملی را حتی در حبس و زندان نیز هر چه زیباتر و با روحیه تر برگزار کنیم .

«شهره» یک از هزاران

«شهره» یک از هزاران

بقلم: شیلا نینوایی  یاران ناشناخته ام – چون اختران سوخته – چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد که  گفتی – دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند آنگاه، من که بودم جغد سکوت لانه تاریک درد خویش چنگ زهم گسیخته زه را یک سو نهادم فانوس بر گرفته به معبر در آمدم گشتم میان کوچه مردم این...

سهیلا مختارزاده، او که بر تخت شکنجه بوسه زد

سهیلا مختارزاده، او که بر تخت شکنجه بوسه زد

به قلم: شیلا نینوایی سال 63 پس از جمع شدن بند های تنبیهی و با ورود به بند 3 بود که با سهیلا همبند و دوست شدم. او یک سال از من بزرگتر بود و دختری بود بسیار با احساس و مهربان . هر وقت در راهرو با هم برخورد می کردیم می گفت بیا...

آن که گفت: «غلط کردم» و آن که گفت: نه!

آن که گفت: «غلط کردم» و آن که گفت: نه!

بقلم: محمد خدابنده لویی سید علی حیدری ادامه داد: به پاسدار گفتم هیچ شرطی را قبول نمی کنم! با شنیدن این جواب،  پاسدار سوری با چهره برافروخته مشت محکمی به شکمم زد و همین که من از شدت درد خم شدم و  دستم را روی شکمم گرفتم، از پشت سر گردن من را محکم گرفت و...

سر بریدن ستاره ها و تقدیس کرم شب تاب

سر بریدن ستاره ها و تقدیس کرم شب تاب

به قلم: رضا فلاحی امروز برای کسانی چون من و ایرج مصداقی ها بسی سهل و آسان است که در تنگاتنگ غروب بارانی فرنگ و در کنار پنجره ای رو بسوی ساحل امن، برای دیگران قصه ها و شعرهایی  از دلاوری هایمان در جنگ ممسنی ببافیم، بسراییم، لاف بزنیم  و دگران را محو حماسه نبردمان...

محمود رویایی ….. رویایی که من دارم

محمود رویایی ….. رویایی که من دارم

به قلم: رضا فلاحی با محمود رویایی برای اولین بار در اواسط سال 65 و در گوهردشت آشنا شدم و مرا که تازه به این بند آورده بودند به اطاق 5 که بنا به انتخاب داخلی زندانیان اطاق، او مسئول آن بود فرستادند. وی یکی از زندانیانی بود که هیچگاه خنده از لبش نمیافتاد و...

قصه های من و بابام

قصه های من و بابام

به قلم: محمد خدابنده لویی ساعت هشت شب سی خرداد سال  هزار و سیصد و شصت است  و تظاهرات مسالمت آمیز صدها هزار نفره , با فرمان خمینی و با شلیک پاسداران به خاک و خون کشیده شده و خیلی ها در کف خیابانها در خون خودشان  غلتیده اند و بسیاری دیگر دستگیر شده اند...

کاپیتان فروزان عبدی

کاپیتان فروزان عبدی

به قلم: مینا انتظاری از شوق دیدار همدیگر ولو در میان آنهمه دیوار و سلول و سیم خاردار، در پوست خود نمی گنجیدیم… همبندان عزیزمان را می دیدیم که در طبقه بالا و از پشت پنجره های رنگ و رو رفته از سر و کول هم بالا میرفتند و با لبخند و بوسه برایمان دست...

به یاد محبوبه حاجعلی

به یاد محبوبه حاجعلی

به قلم شیلا نینوایی عزیزم دخترم ! آنان برای دشمنی با من / برای دشمنی با تو٬ برای دشمنی با راستی / اعدامشان کردند  و هنگامی که یاران / باسرود زندگی بر لب / به سوی مرگ می رفتند/ امیدی آشنا می زد / چو گل در چشمشان لبخند / به شوق زندگی آواز می...

rezaF

بلخ… شوشتر… ايرج مصداقي و شرکاء

به قلم: رضا فلاحی ساليان پيش که در زندان خمينی بودم، از تلويزيون زندان مراسم سوگواري پخش مي شد که آخوندی بالای منبر چنان اشک مي ريخت و پرپر مي زد که باور کردني نبود. اينکه مي خنديد و یا مي گريست جزء اسرار کائنات بود و آنچنان تئاتری بازی ميکرد که اگر دست اندرکاران...