Category: pavaraghi

saeed-masouri

دست نوشته زندانی سیاسی سعید ماسوری از زندان گوهردشت

جوشش خون است این واجستها چند وقتی است که مهره های ریز و درشت حکومت یکی پس از دیگری به صحنه می ایند و از آن رازهای “مگو” بر زبان میرانند… یکی تکذیب میکند، یکی تأیید و افتخار میکند یکی تجاهل میکند و برخی برای لاپوشانی و سفیدکاری به یک “عذرخواهی” آبکی متوسل میشوند… موضوع...

SaeidMassori

جان زندانیان سیاسی در خطر است!

نامه هشدار سعید ماسوری به شورای حقوق بشر سازمان ملل شورای محترم حقوق بشر، در شرایطی که رئیس جمهور مدعی تعدیل و تدبیر و امید و … امروز با کاشتن نهال درختی، آن هم در کاخ ریاست جمهوری، خود را طرفدار محیط زیست نشان می دهد، در حالی که حتی زحمت رفتن از کاخ را...

Shahin-Zoughi

تاوان صداقت و عاشق انسان های پاک بودن در رژیم آخوندی

نامه زنداني سياسي مقاوم و دانشجوي هوادار مجاهدين خلق، شاهين ذوقي تبار از زندان گوهردشت بعد ازظهر 30 اردیبهشت 92 بود که عده ای پاسدار و لباس شخصی با شکستن قفل در به درون خانه ما هجوم آوردند اما این بار مانند قبل شوکه نشدم چون سه روز قبل این اتفاق افتاده بود و مادرم را...

Golipour

چه دردناک روزگاری است در ایران

دلنوشته زندانی دربند: علیرضا گلی پور درود بی پایان بر مردم عزیز ایران در زندگی توده ی مردم ما که زندگیشان توده ای از عقده ها، رنج ها، و جراحت ها است و آرزوهای مرده و امیدهای به باد رفته و خواستن های سرکوفته و عشق های بی سرانجام و خشم های فرو خورده، و...

Arzhang_Davoodi

گزارش به مردم

زندانی دربند: ارژنگ داوودی نمونه ايي از وضعيت رفتار و مداواي زندانيان اسير دررژيم ولايت فقيه یک پیشنهاد برای دو نهاد رژیم آدمخوار فقیه ۱- سپاه تروریستی قدس ۲- وزارت مخوف اطلاعات پس از ۱۷ روز تحمل رنجی دردناک ناشی از تشخیص های غلط پزشکان زندان رجایی شهر، بالأخره صبح روز دوشنبه ۱۳ مهر به...

Saeed-Brothers

به ياد ايرج در رثای شاهرخ

دلنوشته ی از زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۶۰ حوالی ساعت ۱۲ ظهر بود. در شهر محل تولدم خرم آباد لرستان در حالیکه مادر مشغول چنگ زدن گوشتی بود که قرار بود برای نهار کباب بشود، من هم در حیاط مشغول آماده کردن منقل و ذغال کباب بودم ….که صدای زنگ تلفن...

shahrokhZamani copy

“قهرمان هرگز نمى ميرد”

يك ساعت قبل هم سلولى، همشهرى وهم رزم قهرمان شاهرخ زمانى، با حالت اضطراب به سراغم آمد وگفت: شاهرخ را هرچه صدا ميكنم جواب نمى دهد وهيچ حركتى ندارد، بى اختيار گفتم مگر ميشود او حركتى نداشته باشد ؟ شاهرخ حتى درخواب هم جنب وجوش دارد، به سراغش رفتم وقتى چهره اش راديدم كه خون...

rajaei

“صالح كهندل”

شيندن صداى نى در زندان رجائي شهر، جايي كه هر هفته دريك روز خاص چند نفر اعدام مى شوند،چند نفر أقدام به خود زنى مى كنند، چند نفراقدام به خودكشى ميكنند،چند نفر درنزاع ودرگيرى كشته ميشوند چيز گيج كننده والبته دل چسبى است ،بخصوص كه روزملاقات هم باشد چون فرقى ندارد كه تو ملاقات كننده...

Victor-Jara

تقدیم به ویکتور خارا، به مادران اعدامهای دهه 60، و به تمام آزادی خواهان جهان

مردی که چهل و چهار گلوله به سینه او شلیک شد، و زنده ماند. او، همچنان می خواند، برای کودکان جنگ، برای زنان تحت ستم تاریخ، و برای نسیم سرگردان، هنگام عبور، از درون شیارهای گندم زارها و بوته زارهای زمین، می خواند، و همچون مهاجران کوله ی خانه به دوش، با گیتارش، اینک ،...

b3

پاورقی خاطرات خالد حردانی

تقدیم به” نرگس محمدی؛ فهیمه بداوی؛ زینب جلالیان؛ آتنا فرقدانی؛ رسول حردانی؛ حسین رونقی؛ علی معزی؛ سید حسین بروجردی و هزاران هزار شاپرک در زنجیر؛ که با درد و رنج و اشک و شکنجه در زندان های دیکتاتور؛ همچون شمعی آرام و فروزان تاریکی این سرزمین را فروغی جاوید بخشیده اند. ********************* چشمان تو همچون؛...

rasolB

او یک معلم است

تقدیم به رسول بداقی؛ به تاریخ پر از تناقض انسانیت که نگاه می کنم؛ می بینم چه بسیار آدمهای رندی بنام آزادی؛ آزادی را به زنجیر افکار خود کشیدن؛ سرزمین ها را به تاراج بردن؛ کودکان و زنان را و حتی شکوفه های گل یاس خانه ها را؛ به سلول افکار پریشان و پوسیده خود...

کوه

از چوب پوسيده نايد عماد

تقریبا هر کس با کمترین تجربه کوهنوردی به خوبی میداند صعود همیشه سخت دشوار، سقوط سهل و آسان است. صعود یعنی غلبه بر نیروی جاذبه زمین که می خواهد فرد را در قید خود نگه دارد و سقوط درست عکس آن یعنی به اسارت نیروی جاذبه زمین در آمدن و در لحظه ای کوتاه با...

mohana

تقدیم به خانواده های زندانیان اعدامی

  به کاغذ سپید دفتر خاطراتم خیره شده بودم نمی دانستم چی بنویسم تا قلبم آرام بگیرد، هر چه دنبال کلمات میگشتم بیشتر اون ها رو در ذهنم گم می کردم، گویی ذهنم در تاریکی شب قدم گذاشته است،گفتم داستان کوتاهی بنویسم از سرگذشت کودک یک آدم اعدامی، از کابوس های شبانه و مشقت های...

salehkohandel

ارباب چزدی

زيبا كلام از باند رفسنجاني و روحاني:  مردم از سياستهاي گذشته رژيم خسته شدندو نمي خواهند در غل و زنجير هسته اي باشندو ترجيح مي دهند با آمريكا آشتی كنند ولي اصول گرايان با شعار آمريكا ستيزی مي خواهند با منافع ملی بازی كنندوترس دارند توافق هسته ای منافع آنها را به خطر بياندازد. نبويان...

khaledHardani

عبور از تاریکی پیوند با نور بامداد

بی شک در طول تاریخ یکی از اثر گذارترین حرکت اعتراضی و انقلابی، حرکت اعتراضی کارگران و زحمتکشان است.چه در قدیم که حرکت اعتراضی بیشتر دهقانی بوده است و چه در تاریخ معاصر که رنگ و بوی کارگری به خود گرفته؛ انچه که این حرکت ها را اثر جهانی بخشیده است سطح خواسته ها و...

charshanbehsori

سفر به قعر جهنم

همه دنیا می داند مردم در این سرزمین در جهنم زندگی می کنند٬ چه آنهایی که به قولی در بیرون از زندان هستند٬ که هر کس به نوعی گرفتار درد و رنج و بی کاری و  بی عدالتی است ٬ چه آنهایی که در زندان هستند٬ حال اگر زندانی سیاسی باشی دیگر به قول آبادانی...

saeedA

برای همبندی ام سعید عابدینی

سعید عابدینی کشیش ایرانی –آمریکایی همبندی و هم سفره ای من است.امروز او را به انفرادی بردند.سعید و من هنگام غذاخوردن با هم گپ میزنیم,حرفهای ما بیشتر در باره حقوق بشر در ایران،مسائل اجتماعی و مسائل خانوادگی است. سعید را به اتهام اینکه یک نو کشیش مسیحی است و از امریکا به ایران آمده و...

نوروزی دیگر در گوهر دشت

نوروزی دیگر در گوهر دشت

بی‌شک، یکی از زیباترین لحظات زندگی هر انسانی، مخصوصاً ما شرقی‌ها، لحظه‌ی سال‌تحویل است. چون علاوه بر باورهای زیبای کهنه، دارای یک جذابیت‌های خاص نیز هست. اول، گره خوردن این روز با طبیعت و زایش رنگ‌های سحرانگیز بهاری. دوم، پیوند خانواده در کنار سفره‌ی پر از پاکی و احساس و عشق با جنب‌وجوش یک ماهی...

بی قراری

بی قراری

ثانیه ها بر بال خاطرات در پروازند نمیدانم چند روز، چند ماه، چند سال از دیدارت می گذرد اما هنوز بوی پیراهنت قلب بی جان مرا آواز عاشقانه می دهد در کانون نیلوفرها و در گذر باغبان افسانه های سرزمینم

توّاب بند ۲۰۹

توّاب بند ۲۰۹

خاطراتی از زندانی دربند صالح کهن دل صبح 13 اسفند 85 جهت خرید مایحتاج سال نو از منزل خارج شدم. حدود ساعت ۶ در زیر پل ستارخان ناگهان مورد تهاجم عده ای قرار گرفتم . نخست تصور کردم که زورگیران هستند که به طمع ماشین و پول به من حمله کرده اند. همان قربانیان ستم اقتصادی...

پاورقي زندان خالد حرداني

پاورقي زندان خالد حرداني

«مردم اهواز باید استغفار بطلبند»امام جمعه مفلوک ولی فقیه.« اهواز »من اهل شهری هستم، که قدمت آن، 7000 ساله است، با آهنگ ها و ملودی های افسانه ای، که چشمان زیبای، دختر عیلامی را افسون، کرده است، من اهل شهری هستم، که خاکش، لالایی اندوه مادرانی است، که،فرزندان شان را، به دار کشیده اند، من...

با احترام تقدیم به مادر عزیزم و به تمام زنان و مادران ایرانی.

با احترام تقدیم به مادر عزیزم و به تمام زنان و مادران ایرانی.

 به قلم خالد حردانی اگرخدا زنده بود شاید من نیز شاد بودم. شاید با گل‌ها صبح سپید میشکفتم و در کنار شعله‌های مقدس می‌رقصیدم. شاید. باکوه به قلب ابرها میزدم تا بادبادک‌های که همرنگ شاپرک اندرا از بالا تماشا میکردم. و پرواز میکردم به سرزمین آرزوها که میگویند گل نسترنش افسانه خدایان معابداست. اگرخدا زنده...

اینها می خواهند به من تجاوز کنند. زندانی. .!

اینها می خواهند به من تجاوز کنند. زندانی. .!

علی (صارمی) زیر بغل مرا گرفته بود؛ می خواست به بهداری زندان منتقل کند؛ وقتی زیر هشت رسیدیم نوجوانی سراسیمه و با چهره ای بر افروخته و سرخ؛ به دفتر رییس بند وارد شد؛ اشک سراسر وجودش را فرا گرفته بود و ضجه زنان استمداد مطلبید؛ کمک کمک؛ و اشک؛ و فریاد پی در پی؛...

بزه انتسابی و أشد مجازات؛ دادگاه انقلاب

بزه انتسابی و أشد مجازات؛ دادگاه انقلاب

ساعت 6/30 صبح از بند خارج شدم؛ گفتن لباس؛ پابند؛ دستبند؛ گفتم غير قانونی است؛ پس از اعتراض مامورین ریختن سرم و با زور و خشونت لباس های کثیف خونی و بدبو زندان؛ که ظاهری بسیار مشمئز کننده داشت را تنم کردن؛ بعد دوتا سرباز یکی به دست راست و دیگری به چپ با دستبند...

پیش به سوی انقلاب سوم

پیش به سوی انقلاب سوم

اینک در مسلخ آزادی که فریادی به حق طلبی شهامتی چند چندان رستم واره می طلبد ندای پر صلابت عشق هم دیگر ملال سراسیمه سوگواری را از دل داغمند شقایق بر نمی گیرد مگر به مرهم انقلابی دیگر

پوزخند مامور ۲۰۹

پوزخند مامور ۲۰۹

زمستان سرد ۷۹ بود؛ در سلول باز شد و مامور چشم بند را به داخل پرتاب کرد؛ و گفت؛ دادگاه داری؛ چشم بند زدم و به راه افتادم؛ کجا؟ همه جا تاریک بود؛ عین کودک تلو تلو دیوار را گرفتم و فقط پاهای زندانبان را می دیدم ؛ انتهای راهرو ۲۰۹ در کوچکی بود که...

اشکهای دخترم

اشکهای دخترم

یکی از زندانیان سیاسی در روز ملاقات از پشت شیشه غبار آلود زندان اشکهای دخترش را دید و گفت؛ لبخند بزن دخترم چرا اشک در چشمان خود داری؛ دختر گفت؛ پدر برای تو اشک نمی ریزم؛ چون تو قهرمان من هستی؛ توی کلیدور که به سمت کابین می آمدم زنی را دیدم که برای ملاقات...

مرثیه ای برای سرزمینم

مرثیه ای برای سرزمینم

زندانیان سیاسی کرد یک ماه اعتصاب و اینک زندانیان اهواز… از کدامین درد سخن باید گفت. زمستان؛ سرما؛ و شب های پر از بهانه برای بیاد آوردن چیز های کوچک که زندگی هر یک از ما را شکل انسانی بخشیده است. اما زمستان امسال من ۱۵ ساله شد؛ ۱۵ سال پشت دیوارها و حریم مقدس اندیشه انسانیت؛...

مادرم! سی سال پیش بابا رفت و تو ماندی

مادرم! سی سال پیش بابا رفت و تو ماندی

اگر حق انتخاب داشتی رفتن را انتخاب می‌کردی یا ماندن را؟ سال ۹۲ را برای دیدار یک عروست فاران به اوین رفتی و برای دیدن من و کیوان به گوهردشت که حالا رجایی‌شهر می‌نامندش آمدی و بر سر مزار عروس دیگرت فرشته به خاوران می‌روی و باز این بار برای نگهداری از دو نوه‌ات ژینا...